سید ایلیاسید ایلیا، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 20 روز سن داره

مسافری از بهشت

یه اتفاق بد

دو روز بعد از اینکه از شمال اومدیم یه دفعه مریض شدی اونم یه مریضی خیلی بد که اصلا خوب نمیشدی و حدود 10 روز طول کشید و 5 تا دکتر بردمت کلی سرم زدی چندین شب تب شدید کردی که فقط با شیاف میومد پایین و بعد همراه تب اسهال و استفراغ شدید گرفتی خیلی ضعیف شدی و من خیلی غصه خوردم آخرین بارم که بردمت دکتر همراه زندایی بود که تازه از سفر شمال برگشته بود و رفتیم بیمارستانشون دکتر برات سرم نوشت و همونجا برات آتل بستن دستتو که تو خونه که میخوایم برات سرم وصل کنیم مشکلی نباشه من بیرون اتاق وایساده بودم و فقط صدای گریه هاتو میشنیدم اینقدر ضعیف شده بودی که رگت پیدا نمیشد اونشب چقدر پشت اتاق گریه کردم امیدوارم دیگه هیچ وقت اون روزا تکرار نشه. خدا رو شکر او...
13 آبان 1392

این چند ماهی که گذشت (2) تا 18ماهگی

تو شهریور یه سفر رفتیم دوباره شمال و برای اولین بار پسرم رفت تو دریا و حسابی آب بازی کرد یکی از کارای دیگه ای که خیلی علاقه داشتی غیر از آب بازی انجام بدی ماسه بازی همراه بابایی بود تو سطلو پر میکردی و باباییم بر میگردوندش یه روزم رفتیم جنگل سه هزار که تو حسابی اونروز اذیت کردی ، یه خانواده کنارمون نشسته بودن که یه دختر کوچولو داشتن همش گیر میدادی به توپ اون وقتی هم که توپشو میگرفتی و اون میخواست با توپ تو بازی کنه گیر میدادی که توپ خودمو میخوام ...
13 آبان 1392

20 ماهگی

یه بازار روز نزدیک خونمون هست و از این بازیا داره اگه یه دفعه گذرمون بیفته اونورا حتما باید سوار شی اسمشم به زبون خودت: دیم دیم دیم دیم اولین تیپ پاییزیت بود که ازت عکس گرفتم باهاش تو هم یلی دوست داشتی و هرچی میگفتم انجام میدادی ژست گرفتی که ازت عکس بگیرم عاشق پیامهای بازرگانی هستی وقتی شروع میشه میشینی و زوم میکنی رو tv وقتی ازت عکس میگیرم میگم 1 2 3 تو هم بادستات نشون میدی و به زبون خودت میگی دو دو دو، فقط 2شو میگی تو هر خونه ای که بریم فرق نمیکنه کجا باشه سریع میری سراغ ماشین لباسشویی اینم ماشین لباسشویی خونه مادرجونه که از دست تو آسایش نداره هر روز خودکار و میاری و از ما میخوای برات ساعت بکشیم...
12 آبان 1392

19 ماهگی

یکی از کارایی که شدیدا بهش علاقه پیدا کرده بودی نگاه کردن به سی دی رقص و رقصیدن بود از صبح که پا میشدی میگفتی نانانا و شروع به تمرین رقص میکردی طاقت نیاوردی و داری پا میشی تا باهاشون همراهی کنی در حال رقصیدن خسته شدی نشستی دوباره دوباره طاقت نیاوردی ...
12 آبان 1392
1